برگه ی سوم
ای جسم بی روح چشمانت را از نگاه کردن بی هدف ، ساده لوحانه به اطراف و تحریک ها فرو بند و نباید از راه چشمانت نفوذ کنی ! نباید چشمانت بی اختیار بگردند ، باید بینایی تو وسیله ای شود در راه دین ، شناختن و فهمیدن و در چشمانت فروغ هوشیاری و آگاهی باید بدرخشد ...
چشمانی بینا و دقیق ،
چشمانی باز و روشن ،
چشمانی که قدرت دیدن را از پشت ضخیم ترین پرده ها نیز دارد ،
چشمانی که همه ی هستی ها را می فهمد ،
چشمانی که آثار خدا را در جزء جزء هستی می یابد ،
چشمانی که پرده ی زمان را می شکافد و گذشته را و آینده را همچون روز می نگرد ...
و ای جسم بی روح گوش تو نیز باید :
از اسارت بندها رها گردد ، سخنان فریب و نیرنگ را بر آن اثری نباشد ، و قدرتی یابد فراوان در جدا کردن سخن ها از یکدیگر ، صدای گرگ را در لباس گوسفند باز شناسد ، صدای ابلیس را در لباس تقوا بشناسد و صدای پیام دنیا را از زبان هر موجودی در طبعت بفهمد ...
و ای جسم بی روح زبان تو باید :
جز حق نگوید و حق را بگوید و زشتی ها را نشان دهد ، از بدی ها جلوگیری کند و خوبی ها را معرفی نماید و زبانی گویا در زمان سکوت ها ، زبانی که یاوه و بیهوده نگوید ، زبانی دور از دروغ و نیرنگ ...
و آگاه باش که دستان تو باید :
بنویسد حقایق را و بکوبد زشتی ها را .
به خاطر بسپار : چشم من نباید طبق یک عادت طبیعی بی اختیار به هر سویی بچرخد ، گوش من نباید هر صدایی را بشنود ، سخن گفتن نباید بر من تحمیل شود و هر سخنی بر زبانم جاری نسازم ، من حرف نخواهم زد ، راه نخواهم رفت مگر به خاطر آزادی عقایدم و بر این باور رسیده ام که چشم من ، گوش من ، دست و پای من ، زبان من و این جسم بی روحم باید در اختیار عقیده و هدف من قرار گیرد نه آنکه در بند سخن گفتن ، غذا خوردن و نگاه کردن ،
پس در رمضان تنها با نخوردن غذا روزه نمی گیریم و چه بسا افرادی ...
برگه ی دوم
می خواهم دستور دهم جسمم را بدار بیاویزند ، دست و پایم را بریده ام اما هنوز سخن زیاد می گویم و شاید زبانم باید بریده شود و این تصدیق ذهنیاتی است که مرا از بریدن زبانم آگاه می سازد ، محکوم شده ام ، نمی خواهم همانند چهار پایان روزگارم در فکر آب و علف بگذرانم یا به حال خود رها باشم و بگردم و بچرخم و شکم خودم را پر کنم و از آنچه در اطرافم می گذرد تظاهر به غفلت داشته باشم و ولگردی کنم و مشغول به بازی شوم یا به گمراهی یا راه های نامعلوم وارد شوم و در آن راه ها سرگردان باشم ، اما نمی گذارم پس از چنین باشد و حس های مجهول از ذهنیاتم را به اعمال تبدیل می سازم ، شرطی با خود بسته ام به چنین شرح !
ای دنیا ! از من فاصله بگیر ، بند تو پاره شده و بر دوشت افتاده ، و من از چنگال تو رهایم خواهم ساخت و بندهایت را پاره کرده ام و به لغزشگاه هایت دیگر نزدیک نمی شوم ، کجا هستند آن سرگردانی که تو همواره آنها را بازی گرفته ای ، می بینی در گور ها و بین فریب هایت به خواب ابدی فرو نرفته ام ، هنوز آگاهم ! ای دنیا ! به خدا قسم ! دیده ام همواره تو را که آرزوهای فریبنده بر قلبم نهادی اما بدان ( ای دنیا ! ) میدانم هرگز آن کسی که در لغزشگاهت افتاد ، بلند نشد و آنکه در امواج تو غوطه ور شد ، بیرون نشد و آنکه از تور تو رهایی جست موفق شد همانند من که هنوز آگاهم و از دست تو در امان می شوم ، از تنگی قبر ناراحت نمی شوم و دنیا را پس از این چنین می نگرم که هر روز انگار آخرین روز زندگی ام است ... ای دنیا ! از جلوی چشمانم دور شو ! ای دنیا ! به خدا قسم ! خود را نزد تو ذلیل نشان نمی دهم تا خوارم کنی و سرم را به تو نمی سپارم تا زمانی که به این می اندیشم جسم و روحم با هم هستند تا در بندم کنی ، به خدا قسم ! آنچه می گویم مسئولانه انجامش می دهم ، مگر آنکه خدا نخواهد که ساخت ، خواست خداست ...
به خاطر بسپار : جسم بی روح مرا اگر در گوری تنگ و تاریک بگذارند به ظلماتی می نگرم که آثار وجود جسمم را محو می کند و اخباری برای زنده گان نمی ماند و اگر در گوری گشاد کنده شده به دست گورکن قرار گیرم ، سنگ و کلوخ از دیواره های آن می ریزد و خاک انبوه شکاف هایش را پر می کند و بر جسمم فشار می آورد ، این چه دنیایی است که ما ...
برگه ی اول
اکنون بر سر دو راهی گیر افتاده ام ، برنامه ریزی نکرده ام برای موفقیت که برابر است با برنامه ریزی کردن برای شکست ، نمی خواهم شکست در ثبات داشته باشم ، نمی خواهم چیزی عوض شود چون نمی خواهم خودم را عوض کنم اما برای شناخت ارزش های واپس زننده از خود بار ها پرسیده ام مهم ترین احساسی که لازم است از آن دوری گزینم کدام است !؟ امروز اگر ضرورت دارد تصمیم تازه ای می گیرم اما هنوز حروف چینی کلمات تازه در آینده را به یاد نمی آورم ؟ شاید نمی خواهم به یاد آورم ! مدتی است فکر های پریشان دارم از جمله بهترین تصویر از روح خویش از نظاره کردن بر بدنم درباره ی درونم چه سخنی برایم دارد اندیشیده ام ... کوشیده ام و نتوانسته ام تغییر درونم را حس کنم و احتمالآ اهرمی را جای گذاشته ام ... به سنم فکر می کنم که بیش تر به ذهنیت و بدن باز می گردد تا به گذر زمان ... بسیاری تجربه ها را شنیده ام که دراز مدت زیسته اند اما هنوز به هنگام راه رفتن می جهند و در اندیشه بسیار انعطاف پذیرند ، من چگونه زیستم و پس از این خواهم بود !؟ می نویسم تا به یاد داشته باشم برخی امور کوچک و به ظاهر بی اهمیت می تواند تحولی بزرگ در من بیافزاید و فلسفه من این است که هیولا را باید هنگامی که کوچک است از پای درآورد و بهترین زمان برای مواجهه با یک احساس منفی وقتی است که آن را در خود احساس می کنم و بر این باورم که داشتن قواعد بیش از حد زندگی ام را غیر قابل تحمل می گرداند و تردیدی نیست که من چیزی فراتر از جسم خود هستم و تغییر استعاره ی سنگ شکنی می باشد که شیوه ی برخورد با هر چیز را دگرگون خواهد کرد حتی ...
به خاطر بسپار : خوش بین عکس العمل های مثبت و سازنده در برابر نگرانی ها دارد و در یک جمله می توانم بگویم فرد خوش بین به دنبال راه حل است نه مشکل .
